morvarid

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

شنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 

زندگی مزخرف

 این مطلب رو یکی از دوستانم برام فرستاد. منم گذاشتم شما بخونید.

چقدر روزهای عمر من داره زود میگذره،روزها مثل ثانیه و دقیقه می گذرن.میگن روزهایی که پر از شادی هستن زود میگذرن و روزهای پر از غمگینی خیلی دیر میگذرن،روز های عمر من خیلی زود میگذرن ولی اصلا شادی توی اونها نیست بلکه خیلی بی رمقن،خیلی کرختن،روزهایی پر از ملال و بیهودگی.من هرچی که به این نوشتها نگاه میکنم از چند سال پیش تا حالا همین طور بودن، پر ازرخوت.سر گیجه گرفتم، سرم داره گیج میره نه از کم و زیاد شدن فشار خونم،از کم وزیاد شدن فکر های توی مغزم سرم داره گیج میره.نمیدونم این دنیا از جون من چی میخواد ،من از جون این دنیا چی می خوام.اصلا روی این دنیا من چه کار دارم می کنم توی کل عمرم که توی این دنیا هستم قراره چه کاری بکنم.دلیل اینکه روی این دنیا به وجود اومدم چی بوده،چه فرقی میکرد اگر من به این شش میلیارد وچند صد میلیون نفر آدم اضافه نمی شدم یا اگر از این شش میلیاد وچند صد میلیون کم بشم چی میشه؟ میدونید جوابش چیه؟  هیچ اتفاقی نمی افتاد، هیچ فرقی نمی کرد.این همه ادم روزانه و ماهانه وسالیانه دارن می میرن هیچ اتفاقی نمی افته، از اون طرف یکسری آدم احمق دارن مثل تیر بچه درست می کنن که چندین برابر اونهایی است که مردن.چرا ما روی این دنیا اومدیم که احساس بد بختی وشاید خوشبختی بکنیم.چرا اومدیم روی دنیا که بعد از نداشتن وداشتن موجودی های روی این دنیا با هم حرف بزنیم. با حرکاتمون با نگاهمون با زبونمون حرف داشتن و نداشتن رو بزنیم.واقعا اگر اون شب کذایی پدرم دست از سر مادرم بر می داشت وتخم من رو نمی گذاشت چه اتفاقی می افتاد ،من خودم میگم خیلی خوب می شد.چون پدرم قصد انداختن تخم من رو نداشت،قصد داشت شهوتش رو ارضا کنه ولی از بد روزگار هر دو کار رو با هم انجام داد،هم شهوتش رو ارضا کرد هم تخم مارو.....که ای کاش هر قصد عملی به انجام همون عمل منتهی میشد ولی نمیشود.نه تنها من بلکه خیلی از انسانها توی موقیت نا خواسته گیر کردیم.دو حالت وجود داره که شرایت روزگار آدمهارو وادار به تغیر میکنه یا اینکه یک انسان شرایت روزگار رو تغیر میدهد واین کار دوم خیلی مواقع از دست یک نفر انسان خارج هست و عده ای از انسان ها با هم شرایت رو تغیرمیدهند.من نمی دونم اگر توی یک کشور آفریقایی فقیر به دنیا می اومدم که زشت ترو سیاه ترو لاغر تر از حالا بودم و از گرسنگی زجر می کشیدم ودربد ترین شرایت زنده می موندم نه اینکه زندگی کنم،و در اون وضع از یک ساعت بعد خودم خبر نداشتم که زنده میمونم یا نه باز هم یک خود کار و یک کاغد بر میداشتم که بگم چرا روی دنیا اومدم.یا به عکس اگر توی یک کشور پیشرفته با تمام امکانات زندگی مطلوب بودم اون وقت هم این افکار به مغزم خطور می کرد؟نمی دونمآدمها فقط برای اینکه خود خواه هستند بچه درست میکنن. زندگی شون سرد و کسل میگزه بچه میارن ،برای اینکه پدر صداشون بزنن یا مادر ،بچه میارن خودشون هیچ گهی نشدن بچه میارن اون بشه.تنبل هستند یا میخوان بشتر حال کنن از وسایل جلوگیری از بار داری استفاده نمی کنن. میخوان به خاله زنک های دورو برشون بگن دستکاه تنا سلی شون درست کار میکنه بچه میارن ،میخوان شوهر یا زنشون بیشتر اسیر روزمرگی بشه بچه .....حرف من آدم های بی شعوره آدم های با شعور که تا میتو نند بچه دار نمی شن یا اگر شدن کم بچه میارن.  

 پيام هاي ديگران ()

سرگردان

یکشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۱

 

دوستان سلام

اين اولين نوشته من در وبلاگ می باشد.مطالب اين وبلاگ می تواند شامل هر موضوعی باشد.

 پيام هاي ديگران ()

سرگردان

سرگردان


لینک ها

 

نویسندگان

سرگردان

آرشیو من

اردیبهشت ۸٧
مهر ۸۱

امکانات

  RSS 2.0